نظریه استبداد ایرانی – همایون کاتوزیان
همایون کاتوزیان در نظریه استبداد ایرانی به دلایل و بررسی ریشه های استبداد در ایران از لنز جامعهشناسی میپردازد. او چنین برآورد میکند که یکی از دلایل پدید آمدن استبداد بر خلاف اروپا، در طول تاریخ ایران وابستگی طبقات به دولت یا طبقۀ حاکم بیش از وابستگی طبقۀ حاکم به دیگر طبقات بوده است. وی همچنین فئودالیسم در ایران را نیز به دلایل جغرافیایی و محیطی متفاوت از اروپا، و یکی دیگر از عوامل استبداد ایرانی میدانست. در این مقاله به بررسی بیشتر نظریه استبداد ایرانی از همایون کاتوزیان میپردازیم.

نقش فئودالیسمِ ایران در نظریه استبداد ایرانی
در ایران فئودالیسم اروپایی هرگز پدید نیامد زیرا که بخش بزرگی از زمینهای زراعی مستقیماً در مالکیت دولت بود و بخش دیگر به اراده دولت به زمینداران واگذار میشد. در نتیجه دولت می توانست هر لحظه که اراده کند ملک زمین داری را به خود منتقل یا به شخص دیگری واگذار سازد. بنابراین زمیندار حق مالکیت نداشت بلکه این امتیازی بود که دولت به او میداد و هر زمان میخواست پس میگرفت.
این سبب شد که در ایران طبقۀ اریستوکرات – مالک که در اروپا نسلاً بعد نسل صاحب ملک خود بود پدید نیاید و دولت مقید به رضایت و پشتیبانی چنین طبقهای نباشد. برعکس در ایران قدرت اقتصادی و سیاسی طبقه زمین دار منوط به اجازه و اراده دولت بود.
روشن است که دولت نماینده هیچ طبقه دیگری از تاجر و کاسب گرفته تا پیشه ور و رعیت نبود، بلکه این طبقات نیز گذشته از سلطه طبقات بالاتر – تحت سلطه دولت قرار داشتند. به این ترتیب، هیچ یک از طبقات در برابر دولت حقوقی نداشت ولی بدیهی است که مثلاً یک زمین دار تا زمانی که امتیاز بهره برداری از ملکی را داشت رعایای آن ملک را استثمار می کرد. به عبارت دیگر ساختار و ویژگیهای طبقاتی جامعه ایران معنایش این نبود که در آن استثمار وجود نداشت. در واقع خود دولت به دلیل انحصار مالکیت زمین استثمارگر کل بود.
به طور کلی در اروپا دولت متکی به طبقات بود و در ایران طبقات متکی به دولت. در اروپا هر چه طبقه بالاتر بود دولت بیشتر به آن اتکاء داشت؛ در ایران هر چه طبقه بالاتر بود، بیشتر به دولت اتکاء داشت.
به این ترتیب کاتوزیان در نظریه استبداد ایرانی بر این باور است که دولت در ایران فوق طبقات و یعنی در فوق جامعه قرار داشته است، نه فقط در رأس آن. در نتیجه دولت در خارج از خود مشروعیت مستمر و مداومی نداشت؛ یعنی مشروعیت دولت اساساً ناشی از واقعیت قدرت آن و در نتیجه توانایی اداره کشور بود.
نقش نبود قانونِ مقید دولت در نظریه استبداد ایرانی
به همین دلایل بود که قانون (یعنی چارچوبی که تصمیمات دولت را به حدودی محدود و در نتیجه، قابل پیش بینی میکند) در ایران وجود نداشت. «قانون» عبارت از رأی دولت بود که می توانست هر لحظه تغییر کند معنای دقیق استبداد هم همین است نه دیکتاتوری دیکتاتوری نظام سیاسی یک جامعه طبقاتی به معنای اروپایی آن است که به طبقات حاکم متکی است.
استبداد نه متکی به طبقات است نه محدود به قانون چون همه حقوق اساساً در انحصار دولت بود همه وظایف نیز اساساً بر عهده دولت قرار میگرفت. و حتی برعکس چون مردم اصولاً حقی نداشتند، وظیفهای هم در برابر دولت برای خود قائل نبودند. بنابراین طبقات اجتماعی (صرف نظر از تضادها و اختلاف منافع درون خود) از دولت بیگانه بودند و خصلتاً با آن برخورد و تضاد داشتند و به این جهت نیز همه هنگام ضعف و تزلزل دولت یا آن را میکوبیدند، یا از آن دفاعی نمیکردند.
در چنین نظامی کاپیتالیسم نمیتوانست رشد کند و صنعت جدید نمیتوانست پدید آید. بازرگانی داخلی و خارجی خیلی پیش از رشد بورژوازی در اروپا در ایران وجود داشته و در بعضی دوره ها بسیار گسترده و بارونق بوده است. اما ظهور کاپیتالیسم به ویژه نتیجه انباشت دراز مدت سرمایه بوده و انباشت سرمایه در دراز مدت با نبودن حق مالکیت و امنیت ناشی از یک چارچوب قانونی ممکن نیست.

مجموعه ویژگیهای نظام استبدادی تحرک طبقاتی زیادی را پدید آورد که جامعه فئودالی اروپا که سهل است حتی در اروپای قرن بیستم هم هنوز مشابه بعضی نمونه هایش را نمیتوان یافت. در ایران هر کس با هر سابقه طبقاتی و اجتماعی ممکن بود وزیر و صدراعظم و حتی شاه شود و هر وزیر و صدراعظم و حتی شاهی نه فقط مقام، که مال و جانش بکلی نابود گردد و دودمانش برای همیشه در نوردد، پدرکشی، پسرکشی برادر کشی، وزیرکشی و شاه کشی رایج در تاریخ ایران نیز ناشی از این واقعیات بود. زیرا که برای در دست گرفتن قدرت مالاً ضابطهای جز خود قدرت وجود نداشت.
در نتیجه جامعه جامعهای بود پیش از قانون و پیش از سیاست (لفظ قانون وجود داشت ولی وقتی مشروطه خواهان برای قانون مبارزه میکردند منظورشان آن چیزی بود که در اروپا بود و در ایران نبود) لفظ سیاست نیز قدیمی است اما معنای آن جز آن بود که امروز از این واژه برداشت می شود. به همین دلیل در اواخر قرن نوزدهم لغت فرنگی پلیتیک را به کار می بردند تا بالاخره آن را به سیاست ترجمه کردند.
حتی سقوط یک دولت استبدادی سبب تغییر نظام استبدادی نمیشد، چون نه بدیلی برای این نظام متصور بود نه ضابطه و مکانیسم مستقری برای انتقال قدرت وجود داشت. چنین حادثه ای که بر اثر فتنه، آشوب، انقلابات و تَرکسازی داخلی یا خارجی پیش می آمد سبب هرج و مرج و قتل و غارت می شد تا یکی از مدعیان قدرت دیگران را حذف کند و دولت استبدادی جدیدی به وجود آورد.
چه شد که چنین نظامی در ایران پدید آمد؟ من این مسئله را از نوع کنجکاوی های عالمانه میدانم یعنی مسئله ای که حل آن در اصل موضوع تغییری ایجاد نمی کند، و فایده عملی چندانی هم ندارد ولی در هر حال فرضیه من به طور بسیار خلاصه این است: ایران سرزمین پهناوری است که جز در یکی دو گوشه آن دچار کم آبی است، یعنی در واقع عامل کمیاب تولید آب است نه زمین در نتیجه آبادیهای آن که نامشان نیز از واژه آب گرفته شده اولاً مازاد تولید زیادی نداشتند و ثانیاً از یکدیگر دورافتاده بودند.
به این ترتیب جامعه جامعه ای خشک و پراکنده بود و امکان نداشت که بر اساس مالکیت یک یا چند آبادی قدرت های فئودالی مستقلی پدید آیند از سوی دیگر یک نیروی نظامی متحرک می توانست مازاد تولید بخش بزرگی از سرزمین را جمع کند و بر اثر حجم بزرگ مازاد این مجموعه به دولت تبدیل شود. این نیروی نظامی متحرک را ایلات فراهم آوردند.

برای اطلاعات بیشتر درباره این نظریه میتوانید به کتابهای زیر رجوع کنید:
- در جستوجوی جامعه بلندمدت ، نشر نی
- ایران جامعه کوتاه مدت ، نشر نی
- اقتصاد سیاسی ایران ، نشر مرکز
نظر شما در مورد این مطلب چیه؟