اسماعیل اول ، اولین شاه صفوی بود و کسی که ایران را پس از سالها دوباره یکپارچه کرد.
اما یکپارچه کردن این کشور به دست او پر از شبهات و حقایق عجیبی است.
در این پست ما با استفاده از چندین منبع معتبر به فتوحات اسماعیل اول برای یکپارچگی ایران میپردازیم.
تصرف برخی از ولایت های ایران بدست اسماعیل اول
پس از آنکه حسن بیک آق قویونلو، رقیب خود یعنی جهانشاه قراقویونلو را در 1467 میلادی شکست داد،قلمرو آق قویونلو گسترش یافت و شامل آذربایجان،ارمنستان،عراق،ولایت های مرکزی ایران،سراسر غرب کشور و فارس و کرمان گردید.
پس از مرگ حسن بیک (1487 میلادی) جنگهای خانگی بین فرزندان و نوادگاه و شاهزادگان منسوب به حسن بیک در سالهای:(1496-1498) موجب پراکندگی نیروهای آق قویونلو شد و سرانجام در 1498 قلمرو آق قویونلو بطور عمده بین الوندبیک و مرادبیک تقسیم گردید.
آن دونفر، بدون جنگ و با میانجیگری درویشی بنام باباخیرالله توافق کردند که رود قزل اوزون میان مملکت آن دو سردار واسطه باشد و تمامی ایالت های اران،آذربایجان،دیاربکر، برای الوند باشد و جمع ممالک عراق،فارس و کرمان متعلق به مرادبیک باشد اما مرادبیک به امیران ایالات خود نفوذ زیادی نداشت.
هنگامی که اسماعیل قیام خود را آغاز کرد،قلمرو گذشته ایران ساسانی بین امیران بسیاری تقسیم شده بود و هریک بر ناحیه ای فرمانروایی حکمرانی میکردند.
با توجه به کثرت امیران و حکمرانان در ایران میتوان نتیجه گرفت که اتحاد در ایران از هم گسیخته شده بود و کشور به کشتی توفان زده ای شبیه بود.
توده مردم در فقر و قحطی زندگی میکردند و حتی به مبلغ ناچیزی فرزندان خود را میفروختند. شاه اسماعیل پس از گذراندن زمستان 1499 م. در تبریز، چون با خبر شد که الوندبیک در ارزنجان به گردآوری سپاه پرداخته است به سوی ارزنجان لشگرکشی کرد. الوندبیک برای اجتناب از رویارویی با اسماعیل اول از ارزنجان به ییلاق ساری قایه رفت.
شاه اسماعیل نیز از چمن لکزی در حوالی ترجان به ایلغار و به ییلاق ساریه رفت و در یک شب 20 فرسنگ راه را با اسب رفت. الوندبیک که در خود توانایی مبارزه با ارتش تازه نفس اسماعیل را نمیدید تبریز را بی دفاع دید و با نیروهای خود رهسپار تبریز شد و آن شهر را دوباره به تصرف درآورد.
مردم تبریز که بخاطر کشتار های اسماعیل از او بیزار شده بودند با دیدن الوندبیک به تبریز فکر کردند او شاه اسماعیل را شکست داده و ابراز شادمانی کردند و تعداد کثیری از کسانی که کلاه قزلباش بر سر گذاشته بودند از شهر اخراج شدند.
شاه اسماعیل که مصمم به شکست الوند بود از باکو بسوی تبریز حرکت کرد. الوندبیک که مجال برای نیروگیری جدید برای ارتش نیافته بود به اوجان رفت (روستایی بین تبریز و میانه و از توابع بستان آباد) و پس از آن به همدان و بغداد.باریک بیک پرناک حاکم بغداد با او به مخالفت برخاست و الوندبیک به ناچار به دیاربکر رفت.
در آنجا با مخالفت قاسم بیک روبرو شد و نبردی اتفاق افتاد که الوند پیروز نبرد شد. الوندبیک در همان سال در دیاربکر بیماری گرفت و درگذشت.

فتوحات اسماعیل اول در شهر های مرکزی
مرادبیک پس از شنیدن خبر مرگ الوند و شکست نیروهای بجامانده اش در برابر اسماعیل، نیروی بزرگی بسیج کرد و در آلمه بلاغی همدان اردو زد. اسماعیل نیر برای سرکوبی او از تبریز به سوی همدان حرکت کرد. تعداد سپاهیان مرادبیک 70 هزار تن و اسماعیل 12 هزار تن بود.
شاه اسماعیل پس از آگاهی از زیادی ارتش مرادبیک یکی از یارانش را نزد مراد فرستاد و به او گفت: اگر شیعه بشوی از جانت میگذرم!
مرادبیک جواب رد داد و دو لشکر در 24 ذیحجه 908 ق. به نبرد پرداختند.
اسماعیل و صوفیان قزلباش در اوج ناباوری و با دلاوری های سربازان و استراتژی های خاص محمدخان استاجلو (رییس خان استاجلو یکی از هفت ایل قزلباش) ارتش مراد را شکست دادند و مراد به شیراز گریخت.
(البته که خیانت شیعه مذهبان ارتش مرادبیک در پیروزی اسماعیل اول تاثیر بزرگی داشت)
اسماعیل در راه شیراز به اصفهان رفت و تعداد کثیری از شهروندان سنی مذهب آن شهر را کشت و دورمیش خان شاملو را حاکم اصفهان کرد.
او از اصفهان به سمت شیراز شتافت و مراد که تاب ایستادگی برابر او را نداشت از شهر فرار کرد و به بغداد رفت. اسماعیل در سال 1503 م. پیروزمندانه وارد شیراز شد. او در آن شهر به کشتار مردم سنی پرداخت و بسیاری از خطیبان و دین مداران اهل سنت شیراز را کشت.
وقتی اسماعیل در شیراز بود حاکمان لار و بصره به حضور او رسیدند و اظهار اطاعت کردند. شاه به آنها خلعت داد و آن ها را برای حکومت ولایتهای خود گماشت.
در همین حال محمدخان استاجلو برای فتح کرمان اعزام شده بود با پیروزی به شیراز بازگشت و احمدبیک والی یزد نیز کلید شهر یزد را به اسماعیل داد و تسلیم شد.
پس از فتح شیراز، اسماعیل اول به سوی کاشان رفت و چون مردم کاشان افرادی شیعه اثنی عشری بودند بازار ها را بستند و به گرمی از اسماعیل اول پذیرایی کردند.شاه جوان که تا بحال با چنین استقبال خوبی روبرو نشده بود دستور داد جشن با شکوهی در باغ فین کاشان برگذار کنند.

نبرد اُستا
او از کاشان به سوی قم شتافت و مردم قم که عموما شیعه و «قریب هفتصد هشتصد سال تحت آزار و اذیت سنی مذهبان قرار گرفته بودند» مانند مردم کاشان از اسماعیل اول استقبال گرمی کردند.
او در آنجا آگاه شد که حسین کیلای چلاوی، امیر خوار، و سمنان و فیروزکوه که سرکشی کرده بود،سردار اسماعیل بنام الیاس بیک را که به دفع شورش او فرستاده شده بود را کشته است.
شاه اسماعیل اول در رمضان 909 ه.ق عازم فلعه گلخندان گردید و آن را محاصره کرد. او یکی از قورچیان را نزد کیا اشرف کوتوال قلعه فرستاد و از او خواست که تسلیم شود. کیااشرف قورچی شاه اسماعیل را کشت و به جنگ پرداخت. با حمله های متوالی قزلباشان قلعه گلخندان را در روز عید فطر گشودند.
شاه اسماعیل اول کلیه ساکنان قلعه حتی زنان و کودکان را کشت. او سپس قلعه را ویران کرد و به قلعه فیروزکوه رفت. حسین کیا یکی از سرداران خود بنام امیرعلی کیا را با گروهی ذز سپاهیان به نگهبانی قلعه گماشت و خود به قلعه اُستا رفت.
اسماعیل اول به رهبر قلعه فیروزکوه اولتیماتوم داد اما رهبر قلعه نپذیرفت و جنگ آغاز گردید. قزلباشان با حمله های سنگین خود کوشیدند با وجود تیرباران نگهبانان قلعه از آن بالا بروند زیرا آنها ترسی از مرگ نداشتند و در عالم صوفیگری شهادت را حیات ابدی میدیدند و سرانجام یکی از برجهای قلعه سقوط کرد و قزلباشان مثل مور و ملخ به داخل قلعه ریختند.
رهبر قلعه امان خواست و نزد امیر نجم زرگر رشتی برفت و با او حرف زد. سپس با شفاعت امیرنجم رشتی ساکنان قلعه از مرگ نجات یافتند اما قلعه به دستور اسماعیل اول ، ویران شد.
پس از گشودن قلعه فیروزکوه، شاه اسماعیل به دژ اُستا که حسین کیای چلاوی به آن پناه برده بود حمله کرد و آن را محاصره کرد. چون بارو های دژ استوار بود و نگهبانان شجاعانه ایستادگی میکردند، شاه اسماعیل اول دستور داد مسیر رودی را که از پای دژ میگذشت و آب اشامیدنی نگهبانان و دژ را تامین میکرد برگردانند.
در اندک مدتی مسیر عریض و عمیقی احداث گردید و آب رودخانه به مسیر تازه ای هدایت شد. نگهبانان دژ با آنکه در تنگنای کم آبی قرار گرفتند به پایداری خود ادامه دادند ولی سرانجام در برابر حمله های مکرر قزلباشان تسلیم گردیدند.
شاه اسماعیل فرمان داد به استثنای ادیبان و دانشوران، کلیه ساکنان دژ اُستا قتل عام شوند. در نبرد دژ اُستا حدود 10 هزار نفر از تسلیم شدگان کشته شدند.
شاه اسماعیل در دژ استا دستور مشمئز کننده ای داد. به دستور او قزلباشان مرادبیک بایندری که از قضا پسرعموی مادرش هم میشد و دستگیر شده بود زنده زنده در آتش کباب کردند و خوردند! (منبع:خلاصه التواریخ ص 30)
حسین کیا نیز دستگیر گردید و او را در قفس آهنین زندانی کردند. او برای رهایی از شکنجه های شاه اسماعیل گردن خود را به نوک تیز یکی از تیغ های قفس آهنی به سختی فشرد و زخمی شد. چند روز بعد او در گنبد کبود ورامین درگذشت،ولی شاه اسماعیل از دفن جسد وی خودداری کرد.
(یحیی قزوینی مینویسد:مولف این قضایا لب التواریخ در این سفر بوده و شاهد همه این وقایع بوده است)

فتح بغداد
ولایت بغداد آخرین پایگاه قدرت آق قویونلو بود. باریک بیک پرناک از جانت مرادبیک آق قویونلو حاکم بغداد بود. شاه اسماعیل با وجود اینکه با آق قویونلو نسبت خانوادگی از سوی مادر داشت اما کینه اون نسبت به آق قویونلو بی پایان بود و تاب فرمانروایی آق قویونلو بر بغداد را نداشت.
مهمتر از آن، او آرزو داشت با فتح بغداد بتواند از طریق بین النهرین به کربلا و نجف که دو شهر شیعی و مقدس برای شیعیان بود برسد و جزو قلمرو خودش کند.
شاه اسماعیل اول خواست که بغداد را بدون جنگ بدست آورد. او خلیل بیک یساول را که فردی کاردان و خوش بیان بود بعنوان ایلچی نزد باریک بیک پرناک فرستاد و از او خواست که از شاه صفوی اطاعت کند.
شاه اسماعیل برای جلب علاقه و اعتماد حاکم بغداد تاج زردوزی شده قزلباش و خلعت و کمر مرصع برای او فرستاد. باریک بیک پرناک پس از آگاهی از نزدیک شدن ایلچی شاه اسماعیل گروهی از سران کشوری و لشکری عراق عرب را بع استقبال او فرستاد و او را با اعزاز و احترام وارد بغداد کرد.
باریک بیک با دریافت خلعت شاه،طاقیه ترکمانی از سر برداشت و خود و لشکریانش تاج قزلباش را بر سر گذاشتند. او برای جلب اعتماد و رضایت شاه اسماعیل ، ابواسحق شیره چی را با هدیه های نفیس همراه خلیل بیک به نزد او فرستاد و اظهار اطاعت کرد.
شاه اسماعیل چون با توجه به رابطه نزدیک باریک بیک با مراد بیک در صداقت او تردید داشت، پس از او خواست که شخصا به اردوی شاه بیاید.باریک بیک که از بیرحمی های شاه اسماعیل خبردار بود و میدانست که اسماعیل تک تک سران آق قویونلو را به قتل رسانده است، از رفتن به اردوگاه خودداری کرد
او چون یقین داشت که شاه اسماعیل حمله خواهد کرد، تاج قزلباش را از سر خود برداشت و قلعه بغداد را برای یک محاصره و جنگ طولانی آماده کرد. او سید محمد کمونه را هم که والی نجف بود و از اسماعیل حمایت میکرد را زندانی کرد.
اسماعیل اول پس از آگاهی از تصمیم باریک بیک پرناک به پایداری، نیرویی به فرماندهی حسین بیک الله برای سرکوبی او اعزام داشت و خود نیز به دنبال او حرکت کرد.
هنگامی که حسین بیک الله به نزدیک بغداد رسید،چون بغداد از کانون های شیعه بود و تعدادی از فرماندهان باریک بیک و به ویژه تعداد زیادی از سپاهیانش شیعه بودند، از ترس شورش و خیانت اطرافیانش با جمعی از نزدیکانش به حلب گریخت و به قانصوغوری مملوک مصر پناه برد.
اسماعیل اول بدون جنگ وارد بغداد شد. با آنکه مردم بغداد جلوی او ایستادگی نکردند او دستور قتل عام تمام مردم اهل سنت بغداد را صادر کرد (مانند بسیاری از شهرهای دیگر)
او ضمن کشتن سنیان بغداد، دستور داد تمام افراد قبیله پرناک از مرد و زن تا کودک و نوزاد کشته شوند و قزلباشان دستور را اجرا کردند.
کشتار به قدری زیاد بود که به قول مورخان صفوی در دجله به جای آب، خون روان گردید.
همچنین اسماعیل اول در بغداد دستور عمل عجیبی را داد. به فرمان او، قزلباشان آرامگاه ابوحنیفه یکی از چهار پیشوای مذهبی سنیان را ویران کردند، استخوان های او را سوزاندند و در جای آرامگاه او مستراح ساختند. او همچنین گفت هر کسی که در آن مستراح رفع حاجت کند 25دینار تبریزی پاداش میگیرد!.
فتوحات اسماعیل اول بیشتر به تصرف قلعه ها و شهر های مهم مربوط میشد (هم از نظر دینی هم اقتصادی) یکی از رهبران قزلباشان یعنی محمدخان استاجلو به او تاریخ قبل اعراب را آموخته بود و به همین علت اسماعیل اول آرزوی یکپارچه کردن ایران را در دل داشت و آن را هم عملی کرد
گرچه با خونریزی بسیاری همراه بود اما هدفی که داشت هدفی نبود که بدون خونریزی بدست بیاید. او تعصب بسیاری روی اسلام شیعی داشت پس از یکپارچه شدن ایران میخواست اسلام شیعی را به کل خاورمیانه و جهان اسلام تحمیل کند.

نظر شما در مورد این مطلب چیه؟