کارل مارکس فیلسوف، اقتصاددان و نظریهپرداز آلمانی قرن نوزدهم بود که اندیشههایش پایهگذار مکتب مارکسیسم شد. (توضیحات بیشتر در پستهای قبلی)
با توجه به معرفیهای قبلی دربارهی مارکس و مکتب مارکسیسم، در این پست میخواهیم به یکی از بحثهای مهم دربارهی سیر فکری او بپردازیم: «گسست معرفتشناختی مارکس».
بسیاری از فیلسوفان و تاریخنگاران اندیشه، آثار کارل مارکس را به چند دوره تقسیم میکنند. این تقسیمبندی صرفاً براساس سن او نیست، بلکه بیشتر به روند رشد، تغییر و پختگی فکری او مربوط میشود.
بهطور کلی میتوان از سه مرحله سخن گفت:
- مارکس جوان
- مارکس بالغ
- دورهی بالندگی مارکس
البته باید دقت کرد که این تقسیمبندی، مخصوصاً در خوانش لویی آلتوسر، فقط یک تقسیم تاریخی ساده نیست ؛ آلتوسر معتقد است میان کارل مارکس جوان و کارل مارکس بالغ، نوعی تغییر عمیق در شیوهی اندیشیدن رخ داده است؛ تغییری که او آن را «گسست معرفتشناختی» مینامد.
چند مفهوم مقدماتی
برای فهم بهتر بحث، ابتدا باید چند مفهوم را روشن کنیم؛ چون بدون شناخت این مفاهیم، فهم بحث آلتوسر دربارهی کارل مارکس کمی دشوار میشود.
ماتریالیسم: ماتریالیسم، بهطور کلی، دیدگاهی است که واقعیت مادی را پایهی اصلی شناخت و تحلیل میداند. در اندیشهی مارکس، شرایط مادی زندگی انسانها، یعنی کار، تولید، اقتصاد و روابط اجتماعی، نقش اساسی در شکلگیری تاریخ و جامعه دارند. (توضیحات بیشتر در پستهای قبلی).
کمونیسم: کمونیسم در اندیشهی مارکسیستی، به جامعهای اشاره دارد که در آن مالکیت خصوصی بر ابزار تولید از میان میرود و بهرهکشی طبقاتی پایان مییابد. هدف این اندیشه، ساختن جامعهای است که در آن انسانها زیر سلطهی مناسبات ناعادلانهی اقتصادی نباشند. (توضیحات بیشتر در پستهای قبلی).
پروبلماتیک: پروبلماتیک یعنی چارچوب فکریای که تعیین میکند یک اندیشمند چه چیزهایی را مسئله بداند، چه پرسشهایی مطرح کند و چگونه به آنها پاسخ دهد.
به زبان ساده، پروبلماتیک مثل فضای فکریای است که اندیشمند درون آن نفس میکشد. هر متفکر، آگاهانه یا ناآگاهانه، از درون یک چارچوب فکری به جهان نگاه میکند.
آلتوسر میان دو نوع پروبلماتیک تفاوت میگذارد:
- پروبلماتیک پیشاعلمی
- پروبلماتیک علمی
پروبلماتیک پیشاعلمی یعنی چارچوبی که هنوز به سطح علم دقیق نرسیده است. در این مرحله، اندیشه بیشتر بر مفاهیم کلی، شهود، اخلاق، انسانگرایی فلسفی یا زبان انتزاعی تکیه دارد.
پروبلماتیک علمی زمانی شکل میگیرد که اندیشه از سطح کلیگویی عبور کند و به مفاهیم دقیق، روش مشخص و تحلیل عینی برسد. از نظر آلتوسر، مارکس زمانی به این مرحله نزدیک میشود که از نقد صرفاً فلسفی فاصله میگیرد و به سمت تحلیل علمی تاریخ، اقتصاد و مناسبات تولید حرکت میکند.
کارل مارکس جوان؛ زیر تأثیر هگل و فوئرباخ
کارل مارکس در آغاز راه فکری خود، هنوز کاملاً از اندیشههای پیش از خود جدا نشده بود. او در دورهی جوانی، بهشدت تحت تأثیر دو چهرهی مهم فلسفهی آلمان قرار داشت: هگل و فوئرباخ.
هگل برای کارل مارکس اهمیت داشت، چون نگاه تاریخی و دیالکتیکی به جهان را مطرح کرده بود. فوئرباخ نیز با نقد دین و تأکید بر انسان، بر اندیشهی مارکس جوان اثر گذاشت.
به همین دلیل، در آثار اولیهی کارل مارکس، مفاهیمی مانند انسان، ذات انسان، ازخودبیگانگی، رهایی انسان و نقد دین جایگاه پررنگی دارند. این مفاهیم نشان میدهند که کارل مارکس جوان هنوز تا حد زیادی در فضای فکری هگل و فوئرباخ حرکت میکرد.
آلتوسر معتقد است آثار کارل مارکس جوان هنوز درون یک پروبلماتیک پیشاعلمی قرار دارند؛ زیرا مارکس در این مرحله بیشتر با زبان فلسفی و انسانگرایانه سخن میگوید و هنوز به تحلیل علمی مناسبات اقتصادی و اجتماعی نرسیده است.

ازخودبیگانگی و مسئلهی زندگی مادی
یکی از مفاهیم مهم در آثار اولیهی کارل مارکس، مفهوم «ازخودبیگانگی» است. از خودبیگانگی وضعیتی است که در آن انسان در شرایط اجتماعی خاص، بهویژه در نظام سرمایهداری، از محصول کار خود، از فرایند کار، از ماهیت انسانی خویش و از دیگر انسانها جدا میشود.
در جامعهی سرمایهداری، کارگر چیزی تولید میکند، اما محصول کارش در اختیار خودش نیست. نتیجهی کار او به نیرویی بیرونی و حتی مسلط بر او تبدیل میشود. یعنی انسان چیزی را میسازد، اما همان چیز در برابر خودش قرار میگیرد.
در ابتدا، کارل مارکس بیشتر به نقد دین، دولت و سیاست توجه داشت. برای مثال، نقد دولت پروس و نقد ساختارهای سیاسی زمانهاش برای او اهمیت زیادی داشت و حتی باعث ایجاد دردسرهایی برای او شد.
اما کارل مارکس بهتدریج متوجه شد که سیاست فقط سطح ظاهری مسئله است. او فهمید که برای شناخت جامعه، نباید فقط به دولت، قانون و سیاست نگاه کرد؛ بلکه باید ریشههای عمیقتر را دید.
این ریشهها عبارتاند از:
- شیوهی تولید
- روابط اقتصادی
- مالکیت
- کار
- طبقات اجتماعی
- مناسبات مادی زندگی انسانها
اینجا نقطهی مهمی در تحول فکری مارکس است. او آرامآرام از نقد صرفاً فلسفی و سیاسی عبور میکند و به سمت تحلیل علمی جامعه میرود.
لویی آلتوسر این گذار را آغاز حرکت مارکس به سوی «علم تاریخ» میداند؛ یعنی همان چیزی که بعدها با عنوان «ماتریالیسم تاریخی» شناخته شد.
از زبان جدلی به زبان علمی
در آثار اولیهی کارل مارکس، ما بیشتر با نقد روبهرو هستیم. او فیلسوفان، اقتصاددانان، دین، دولت و سیاست زمانهاش را نقد میکند. این نوشتهها اغلب حالت «جدلی» دارند.
جدلی یعنی متن بیشتر درگیر پاسخ دادن، رد کردن و نقد کردن دیگران است. در این حالت، نویسنده بیشتر میگوید دیگران کجا اشتباه کردهاند.
اما در آثار بعدی کارل مارکس، مخصوصاً در دورهی بلوغ و بالندگی، او فقط به نقد دیگران اکتفا نمیکند. مارکس کمکم دستگاه نظری خودش را میسازد و تلاش میکند توضیح دهد جامعه چگونه کار میکند.
در این مرحله، زبان کارل مارکس بیشتر «ایجابی» میشود. ایجابی یعنی نویسنده فقط نمیگوید دیگران اشتباه میکنند، بلکه خودش یک نظریه، روش و توضیح منسجم ارائه میدهد.
به همین دلیل، تفاوت مهمی میان آثار جوانی مارکس و آثار پختهتر او وجود دارد. در دورهی جوانی، مفاهیمی مانند انسان، بیگانگی و رهایی محوریت دارند؛ اما در دورهی بلوغ، مفاهیمی مانند تولید، طبقه، ارزش، سرمایه، کار مزدی، مناسبات تولید و مبارزهی طبقاتی اهمیت بیشتری پیدا میکنند.
گسست معرفتشناختی یعنی چه؟
اکنون به مفهوم اصلی بحث میرسیم: گسست معرفتشناختی.
«گسست» یعنی بریدن، فاصله گرفتن یا جدا شدن. «معرفتشناختی» نیز یعنی مربوط به شیوهی شناخت، فهم و تولید دانش.
پس گسست معرفتشناختی یعنی تغییر عمیق در شیوهی فکر کردن و شناختن جهان. این تغییر فقط عوض شدن چند نظر یا چند واژه نیست؛ بلکه دگرگونی در کل چارچوب اندیشه است.
آلتوسر معتقد است که در اندیشهی مارکس، حدود سال ۱۸۴۵ میلادی یک گسست مهم رخ میدهد. یعنی مارکس از یک چارچوب فلسفی و انسانگرایانه فاصله میگیرد و وارد چارچوبی علمیتر برای تحلیل تاریخ و جامعه میشود.
به زبان سادهتر، مارکس از این پرسش فاصله میگیرد که:
«انسان چیست و چگونه از خود بیگانه شده است؟»
و به سمت این پرسشها میرود:
- «جامعه چگونه تولید میشود؟»
- «طبقات چگونه شکل میگیرند؟»
- «سرمایهداری چگونه کار میکند؟»
- «تاریخ براساس چه مناسباتی حرکت میکند؟»
این تغییر، از نظر آلتوسر، فقط تغییر موضوع نیست؛ بلکه تغییر در شیوهی اندیشیدن مارکس است. مارکس دیگر صرفاً دربارهی انسان و رهایی اخلاقی سخن نمیگوید، بلکه تلاش میکند ساختارهای واقعی جامعه را تحلیل کند.
تز یازدهم دربارهی فوئرباخ
یکی از نشانههای مهم این تغییر، جملهی معروف مارکس در «تزهایی دربارهی فوئرباخ» است:
«فیلسوفان تنها جهان را به شیوههای گوناگون تفسیر کردهاند؛ مسئله اما تغییر آن است.»
این جمله نشان میدهد که مارکس دیگر نمیخواهد فقط در سطح تفسیر فلسفی جهان باقی بماند. او میخواهد نشان دهد که اندیشه باید با واقعیت مادی، عمل اجتماعی و تغییر تاریخی پیوند داشته باشد.
البته این جمله را نباید ساده فهمید. منظور مارکس این نیست که فکر کردن بیارزش است. بلکه منظور این است که فلسفه اگر از زندگی واقعی انسانها، تولید، کار و مناسبات اجتماعی جدا شود، به تفسیری انتزاعی و بیاثر تبدیل میشود.

نقد آلتوسر به نگاه رایج دربارهی مارکس
بسیاری از فیلسوفان و مورخان اندیشه تلاش کردهاند مارکس بالغ را ادامهی طبیعی و مستقیم مارکس جوان بدانند. آنها میگویند مارکس از ابتدا همان مارکس معروف و پخته بوده، فقط بعدها زبان و روش بیانش تغییر کرده است.
اما آلتوسر با این نگاه مخالف است. او معتقد است نباید مارکس جوان را با دانستن آیندهاش تفسیر کنیم. یعنی نباید چون میدانیم مارکس بعدها نویسندهی «سرمایه» شد، تصور کنیم در آثار جوانیاش هم همان دستگاه فکری کامل وجود داشته است.
از نظر آلتوسر، هیچ ضرورتی وجود نداشت که مارکس جوان حتماً به مارکس بالغ تبدیل شود. او ممکن بود در همان چارچوب هگلی یا فوئرباخی باقی بماند.
بنابراین نباید از آینده برای قضاوت دربارهی گذشته استفاده کرد. مارکس جوان را باید در جایگاه خودش فهمید، نه از دریچهی مارکسی که بعدها در آثار پختهاش ظاهر شد.
چرا الگو گرفتن صرف از مارکس جوان میتواند خطا باشد؟
آلتوسر هشدار میدهد که اگر کسی بخواهد مارکسیسم را فقط بر پایهی آثار جوانی مارکس بفهمد، ممکن است دچار خطا شود.
زیرا مارکس جوان هنوز درگیر مفاهیم انسانگرایانه، فلسفی و اخلاقی است؛ اما مارکس بالغ وارد تحلیل علمی مناسبات اجتماعی و اقتصادی میشود.
البته این به معنای بیارزش بودن آثار جوانی مارکس نیست. آن آثار برای فهم مسیر رشد فکری مارکس بسیار مهماند؛ اما نباید آنها را معیار نهایی فهم مارکسیسم دانست.
از نگاه آلتوسر، مارکس جوان و مارکس بالغ یکی نیستند. میان این دو دوره، فاصلهای جدی وجود دارد؛ فاصلهای که همان گسست معرفتشناختی نامیده میشود.
جمعبندی
از نظر آلتوسر، مارکس در مسیر فکری خود از یک مرحلهی فلسفی، انسانگرایانه و پیشاعلمی عبور میکند و به مرحلهای علمیتر میرسد.
این عبور را آلتوسر «گسست معرفتشناختی» مینامد.
در این گسست، مارکس از مفاهیمی مانند:
- ذات انسان
- ازخودبیگانگی
- نقد اخلاقی جامعه
- نقد صرف دین و دولت
به سمت مفاهیمی مانند:
- شیوهی تولید
- مناسبات تولید
- طبقه
- سرمایه
- کار مزدی
- مبارزهی طبقاتی
- علم تاریخ
حرکت میکند.
بنابراین، گسست معرفتشناختی یعنی مارکس فقط نظرش را عوض نکرد؛ بلکه روش فکر کردنش تغییر کرد.
او از تفسیر فلسفی جهان به تحلیل علمی جامعه و تاریخ رسید. به همین دلیل، آلتوسر میان مارکس جوان و مارکس بالغ فاصلهای جدی میگذارد و معتقد است برای فهم مارکسیسم، باید این فاصله را جدی گرفت.
خلاصهی کوتاه
گسست معرفتشناختی یعنی تغییری بنیادین در شیوهی شناخت.
از نگاه آلتوسر، مارکس حدود سال ۱۸۴۵ از اندیشهی فلسفی و انسانگرایانهی دوران جوانی فاصله گرفت و به سمت تحلیل علمی تاریخ، اقتصاد و جامعه حرکت کرد.
به همین دلیل، مارکس جوان و مارکس بالغ را نباید کاملاً یکی دانست.
شاید اهمیت مارکس فقط در پاسخهایی نباشد که داد، بلکه در این باشد که یاد گرفت پرسشهایش را عوض کند. همین تغییر پرسشها بود که از نظر آلتوسر، مارکس را از یک فیلسوف جوان به بنیانگذار علم تاریخ تبدیل کرد.
منابع:
۱. لویی آلتوسر، دفاع از مارکس

نظر شما در مورد این مطلب چیه؟