فرانتس ژوزف (زاده ۱۸ اوت ۱۸۳۰، اشلوس شونبرون، نزدیک وین، اتریش – درگذشته ۲۱ نوامبر ۱۹۱۶، اشلوس شونبرون) امپراتور اتریش (۱۸۴۸–۱۹۱۶) و پادشاه مجارستان (۱۸۶۷–۱۹۱۶) بود.
فرانتس ژوزف امپراتوری خود را به سلطنت دوگانه تقسیم کرد، که در آن اتریش و مجارستان به عنوان شرکای برابر در کنار هم زندگی میکردند. در سال ۱۸۷۹ او با آلمان به رهبری پروس اتحاد تشکیل داد و در سال ۱۹۱۴ اولتیماتوم او به صربستان، اتریش و آلمان را به جنگ جهانی اول سوق داد.
سال های اولیه: فرانتس ژوزف پسر ارشد آرشیدوک فرانسیس چارلز و سوفیا، دختر شاه ماکسیمیلیان اول باواریا بود. از آنجایی که عمویش امپراتور فردیناند (اول) فرزندی نداشت، فرانتس ژوزف به عنوان وارث احتمالی او تحصیل کرد. در بهار ۱۸۴۸ او در نیروهای اتریشی در ایتالیا خدمت کرد، جایی که لومباردی-ونیز، با حمایت شاه چارلز آلبرت ساردینیا، علیه حکومت اتریش شورش کرده بود.
هنگامی که انقلاب به پایتختهای امپراتوری اتریش گسترش یافت، فرانتس جوزف در ۲ دسامبر ۱۸۴۸، پس از کنارهگیری فردیناند – که در آن حق پدرش، آرشیدوک، برای تاج و تخت از دست رفته بود – در اولموتز (اولوموتس) به عنوان امپراتور اعلام شد. ظاهر درخشان و جوان او امید به احیای احساسات سلطنتطلبانه را افزایش داد.
از میان تمام مربیان او، صدراعظم قدیمی کلمنس، فورست (شاهزاده) فون مترنیخ، احتمالاً ماندگارترین تأثیر را بر فرانتس ژوزف گذاشت. با این حال، تأثیر عمیقتر از همسرش، دوشس الیزابت باواریا، بود. او در سال ۱۸۵۴ با او ازدواج کرد و در طول یک ازدواج طوفانی عمیقاً به او وابسته ماند.
در طول ده سال اول سلطنت خود، دوران به اصطلاح نئومطلقهگرایی، امپراتور – با کمک مشاوران برجستهای مانند فلیکس، شاهزاده زو شوارتزنبرگ (تا سال ۱۸۵۲)، لئو، گراف (کنت) فون تون و هوهنشتاین، و الکساندر، فرایهر (بارون) فون باخ – با مشارکت در تدوین سیاست خارجی و تصمیمات استراتژیک زمان، یک رژیم بسیار شخصی را آغاز کرد.
فرانتس ژوزف به همراه شوارتزنبرگ، که در سال ۱۸۴۸ نخست وزیر و وزیر امور خارجه شده بود، برای سر و سامان دادن به امپراتوری خود تلاش کرد
در امور خارجی، شوارتزنبرگ جایگاه قدرتمندی برای اتریش به دست آورد؛ به ویژه با اعلامیه اولموتز (نوامبر ۱۸۵۰)، که در آن پروس برتری اتریش در آلمان را به رسمیت شناخت.
با این حال، در امور داخلی، حکومت خشن شوارتزنبرگ و تشکیل یک دستگاه پلیسی متعصب، حال و هوای پنهان شورش را برانگیخت. این حال و هوا پس از سال ۱۸۵۱، زمانی که دولت از وعده قانون اساسی که در سال ۱۸۴۹ تحت فشار مشکلات انقلابی داده بود، عقبنشینی کرد، تهدیدآمیزتر شد. این عقبنشینی اثرات طولانیمدتی داشت و منجر به بیاعتمادی دائمی لیبرالها به حکومت فرانتس ژوزف شد. در سال ۱۸۵۳، سوءقصدی به جان امپراتور در وین و شورشی در میلان رخ داد.
تصویر:کودکی فرانتس ژوزف

زندگینامه فرانتس ژوزف, امپراتور اتریش-شاه مجارستان
پس از مرگ شوارتزنبرگ (۱۸۵۲)، فرانتس ژوزف تصمیم گرفت که جای او را به عنوان نخست وزیر نگیرد و خود نقش بیشتری در سیاست ایفا کند.
سیاست اشتباه اتریش در طول جنگ کریمه عمدتاً از امپراتور سرچشمه میگرفت، که بین قدردانی از روسیه به خاطر کمکش در سرکوب شورش مجارستان در سال ۱۸۴۹ و امتیازی که سلطنت میتوانست از جانبداری از بریتانیای کبیر و فرانسه به دست آورد، مردد بود.
بسیج بخشی از ارتش اتریش در گالیسیا در مرزهای روسیه، در نگاه به گذشته، خطای بزرگی بود.این جنگ هیچ دوستی برای اتریش در میان قدرتهای غربی به دست نیاورد، اما حسن نیت قابل توجهی را که تزار نیکلاس اول پیش از این برای فرانتس ژوزف ایجاد کرده بود، از دست داد.
در داخل کشور، نو-مطلقهگرایی منجر به ایجاد یک سرویس دولتی متشکل از متخصصان بسیار شایستهای شد که سعی در برآورده کردن استانداردهای بالای امپراتور داشتند، اما با این وجود محدودیتهای آنها در سالهای ۱۸۵۹-۱۸۶۰، همزمان با تلاش برای مقابله با مشکلات مالی پیچیده امپراتوری، به طور فزایندهای آشکار شد.
هزینههای ارتش در سال ۱۸۵۹، زمانی که مجموعهای از جنگهای شوم آغاز شد که اعتبار نظامی اتریش را به شدت متزلزل کرد، باید کاهش مییافت. علاوه بر این، رژیم پلیسی در درازمدت غیرعملی از آب درآمد.
بنابراین، دولت در شرایطی که مشکلات حل نشده بسیاری در امور مالی و داخلی وجود داشت، تصمیمات نظامی حیاتی گرفت. در بسیاری از این تصمیمات، به ویژه نتیجه نامطلوب جنگ ۱۸۵۹ علیه پادشاهی ساردینیا و امپراتوری فرانسه، امپراتور مسئول بود.
پس از تحریک اتریش به جنگ، کامیلو بنسو، کونته دی کاوور، نخست وزیر ساردینیا، قصد داشت از ارتش فرانسه برای بیرون راندن اتریش از ایتالیا استفاده کند.
وقتی فرمانده کل قوای امپراتوری ناتوان از کار درآمد، فرانتس ژوزف خود فرماندهی عالی را به دست گرفت، اما او نتوانست از شکست سولفرینو جلوگیری کند (۲۴ ژوئن ۱۸۵۹).
فرانتس ژوزف که از درخواست پروس مبنی بر قرار گرفتن ارتش اتریش تحت فرماندهی پروس به عنوان شرط مداخلهاش به نفع امپراتور، نگران شده بود، در ژوئیه ۱۸۵۹ با عجله صلح ویلافرانکا را منعقد کرد که بر اساس آن لمباردی به ساردینیا واگذار شد.
فرانتس ژوزف که با این توافق موافق نبود، سیاست خارجیای را اتخاذ کرد که راه را برای عبور از درگیری با ایتالیا و پروس هموار میکرد، و امیدوار بود که از طریق آن، اتریش جایگاه سابق خود را در آلمان و ایتالیا، همانطور که توسط مترنیخ در سالهای ۱۸۱۴-۱۸۱۵ تثبیت شده بود، بازیابد.
تصویر:شواتزنبرگ

حال و هوای بحرانی پس از شکست ۱۸۵۹ باعث شد فرانتس یوزف توجه مجددی به مسئله قانون اساسی نشان دهد. دورهای از آزمایشها – که بین منشورهای فدرالیستی و تمرکزگرایانه متناوب بود – کشور را تا سال ۱۸۶۷ در حالت بحران دائمی نگه داشت.
کنگره شاهزادگان در فرانکفورت در سال ۱۸۶۳، که در آن سران حاکم تمام ایالتهای آلمان به استثنای پادشاه پروس گرد هم آمدند، نقطه اوجی در زندگی فرانتس ژوزف بود.
با این حال، غیبت پادشاه پروس نشان داد که پروس دیگر اتریش را به عنوان قدرت پیشرو آلمان نمیشناسد.
فرانتس ژوزف بیهوده تلاش کرده بود تا با ورود به رفاقت با پروس در جنگ علیه دانمارک در سال ۱۸۶۴، تصمیم برای تسلط بر آلمان را به تعویق بیندازد.
پس از پیروزی، اختلافاتی بین آنها بروز کرد و جنگ با پروس اجتنابناپذیر شد. انعقاد اتحاد بین ایتالیا و پروس این احتمال خطرناک را مطرح کرد که ممکن است هر دو مشکل سیاست خارجی به طور همزمان مورد توجه قرار گیرند، با این حال فرانتس ژوزف در تلاش خود برای جلوگیری از درگیری مسلحانه حداقل با ایتالیا شکست خورد.
در ژوئن ۱۸۶۶، اتریش توافقنامهای احتمالاً منحصر به فرد با ناپلئون سوم فرانسه منعقد کرد که تصریح میکرد ونیزِ تحت کنترل اتریش، صرف نظر از نتیجه جنگ قریبالوقوع با پروس، به پادشاهی ساردینیا واگذار شود.
از آنجایی که امپراتور واگذاری یک استان بدون جنگ را مغایر با شرافت ارتش میدانست، جنگ با ایتالیا علیرغم توافق آغاز شد. در سالهای بعد، فرانتس ژوزف سیاست خود مبنی بر واگذاری سرزمین با یک دست و جنگیدن برای آن با دست دیگر را صادقانه اما احمقانه توصیف کرد، در حالی که صدراعظم فریدریش فردیناند، گراف (کنت) فون بوست، این توافق را تکاندهندهترین سندی خواند که تا به حال دیده است.
اگرچه شکست اتریش در جنگ با پروس که توسط نخستوزیر پروس، اتو فون بیسمارک، به سلطنتِ بیتجربه تحمیل شده بود، هیچ سرزمینی را در شمال از دست نداد، اما اخراج اتریش از آلمان را قطعی کرد.
علاوه بر این، پیروزیهای ارتش اتریش در جنوب نتوانست مانع از دست رفتن ونیز شود، به طوری که اتریش خود را از ایتالیا نیز بیرون رانده شده یافت.
تصویر:کنگره شاهزادگان آلمانی در فرانکفورت

انتصاب بوست، نخست وزیر ساکسون، به عنوان نخست وزیر اتریش در سال ۱۸۶۷ نشان میدهد که در ابتدا فرانتس ژوزف بار دیگر تمایلی به پذیرش این تصمیم نداشت.
با این حال، پروژه مورد علاقه بوست برای ایجاد اتحاد اتریش-فرانسه-ایتالیا علیه پروس محقق نشد و در سال ۱۸۷۰، نگرش نخست وزیر مجارستان، گیولا، گروف (کنت) آندراسی، همراه با موفقیتهای نظامی سریع پروس، مانع از پیوستن اتریش به جنگ فرانسه و آلمان در کنار فرانسه شد. آندراسی، که پس از برکناری بوست در سال ۱۸۷۱ به عنوان وزیر امور خارجه امپراتوری منصوب شد، سیاست همکاری نزدیک با آلمان را آغاز کرد که بعدها سنگ بنای سیاست خارجی فرانتس یوزف شد.
سازش مجارستان و سلطنت دوگانه فرانتس ژوزف:
شکست در دستیابی به یک راه حل فدرالیستی که مورد رضایت همه ملیتها باشد، روابط بین آنها را تشدید کرده بود. در سال ۱۸۶۷ آشکار شده بود که باید با مجارهای سرکش سازشی صورت گیرد.
با این حال، نخست وزیر تازه منصوب شده، بوست، اطلاعات کافی در مورد شرایط بخشهای مختلف امپراتوری اتریش نداشت.
نتیجه، «سلطنت دوگانه امپراتوری و سلطنت» (kaiserliche und königliche Doppelmonarchie) بود که در آن یک نیمه اتریشی و یک نیمه مجارستانی در مشارکت برابر با هم زندگی میکردند. با این حال، این مصالحه به مجارها قدرت قابل توجهی برای گسترش نفوذشان داد.
بازندگان، اقوام اسلاو بودند، زیرا بوهمیها (چکها) و لهستانیها در موقعیت ممتاز اتریشیهای آلمانی در نیمه اتریشی یا غربی امپراتوری سهمی نداشتند، در حالی که کرواتها، اسلواکها و اسلاوهای جنوبی هیچ یک از امتیازاتی را که مجارها در نیمه مجارستانی یا شرقی از آن برخوردار بودند، نداشتند. با این رفتار ترجیحی، که فرانتس ژوزف آن را به رسمیت شناخت، دولت چندملیتی قانون درونی خود مبنی بر برابری اساسی همه گروههای ملی را نقض کرده بود.
رابطهی هر فردِ حاکم بر کشور با امپراتور، که در هر مورد نتیجهی یک تکامل تاریخی طولانی بود، اکنون جای خود را به تسلیم ملیتهای مختلف در برابر سلطهی آلمانی-اتریشی یا مجارستانی داده بود.
بنابراین ناآرامیهای داخلی بیوقفه ادامه یافت. فرانتس یوزف تحت فشار ملیگرایان آلمانی-اتریشی، آخرین تلاش برای اصلاحاتی را که قرار بود به زبانهای اسلاوی جایگاهی برابر با زبانهای مجاری و آلمانی بدهد، وتو کرد. اما، امپراتور، که در مجموع استفادهی چندانی از سیاستمداران حزبی و نفوذ آنها بر زندگی عمومی نداشت، تحت تأثیر جامعهشناس وینی، آلبرت شافل، به نظر میرسد که با کمی همدلی، روند مداوم دموکراتیزاسیون در امپراتوری خود را دنبال میکرد.
تصویر: فرانتس ژوزف

مسئله به رسمیت شناختن و احیای حقوق باستانی چک، سیاست خارجی اتریش-مجارستان را با مشکل مواجه کرده و سیاست داخلی را مسموم کرده بود. مشکل اسلاوهای جنوبی حتی مانع بزرگتری بود.
از سال ۱۸۶۷ به بعد، کرواتهای تحت حکومت مجارستان خود را در معرض روند مداوم مجارسازی یافتند.
سلطهی مجارستان سرانجام صربستان را که محل سکونت اسلاوهای دیگر بود، به دشمن خونی سلطنت دوگانه تبدیل کرد.
فرانتس ژوزف، که با تمام وجود از «آوسگلیخ» (مصالحه مجارستان) به عنوان قانون اساسی سلطنت دوگانه حمایت میکرد، نتوانست جنبههای منفی آن سند بسیار پیچیده را درک کند. او که عمدتاً به مسائل سیاست خارجی و رهبری نظامی علاقهمند بود، توجه بسیار کمی به امور داخلی داشت تا بتواند مشکل ملیتها را با تمام شدت آن درک کند.
به طور خاص، او نتوانست ارتباط بین امور داخلی اتریش-مجارستان و تأثیر آن بر رابطه سلطنت با روسیه و وضعیت سیاسی در بالکان را ببیند.
سیاست صلح امپراتور:اگرچه فرانتس ژوزف همیشه سیاست خارجی را تخصص خود میدانست، اما در واقع توسط توانمندترین وزرای امور خارجه خود هدایت میشد: آندراسی، گوستاو زیگموند، گراف (کنت) کالنوکی فون کوروسپاتاک و آلوئیس، گراف (کنت) لکسا فون آهرنتال. آندراسی نه تنها اتحاد با آلمان را در سال ۱۸۷۹ آغاز کرد، بلکه با اشغال بوسنی و هرزگوین، که فرانتس ژوزف از آن حمایت کرده و کنگره برلین (۱۸۷۸) آن را تصویب کرده بود، اولین موفقیت بزرگ سیاست خارجی امپراتوری در بالکان را نیز به دست آورد. فرانتس ژوزف در برابر همه مخالفتها از اتحاد آلمان دفاع کرد.
او نسبت به ایتالیا که در سال ۱۸۸۲ به آلمان و اتریش در اتحاد مثلث پیوسته بود، و رومانی که اتریش-مجارستان در سال ۱۸۸۳ با آن پیمان محرمانهای منعقد کرده بود، بسیار محتاطتر بود؛ در واقع، سکوت او در نهایت به بیزاری هر دوی این متحدان منجر شد.
سبک سیاست خارجی فرانتس ژوزف، دودمانی و شخصی بود. او همانطور که با حضور در برلین در سال ۱۸۷۳ در کنار تزار الکساندر دوم، نقش تعیینکنندهای در ایجاد اتحادیه سه امپراتور (Dreikaiserbund) داشت، در موارد بعدی نیز تلاش کرد تا از طریق تماسهای شخصی، بدون درک ماهیت اساسی خصومت بین دو کشور، از درگیریهای احتمالی با روسیه جلوگیری کند.
در سفری به سن پترزبورگ در سال ۱۸۹۷ و دوباره پس از سفر تزار نیکلاس دوم در سال ۱۹۰۳، او تلاش کرد تا منافع اتریش و روسیه را در بالکان محدود کند – سیاستی که توسط آرنتال در طول بحرانی که منجر به الحاق بوسنی و هرزگوین اشغالی در سال ۱۹۰۸ شد، به طرز عجولانهای به خطر افتاد.
با این حال، در آن زمان، روزهایی که سیاست خارجی موضوع دوستی بین حاکمان بود، مدتها گذشته بود؛ تضاد منافع، یا به همین دلیل تبلیغات پان اسلاو، دیگر نمیتوانست در سطح سلسلهای خنثی شود.
همچنین، امپراتور به طور فزایندهای در کنار آمدن با دیگر فرمانروایان، که بسیاری از آنها از اقوام نسل جوان بودند، دچار مشکل میشد.
با این حال، به نظر میرسد که او از رفتار پرانرژی، جسور و خوشبینانهی ویلیام دوم، پادشاه آلمان، قدردانی میکرد.
در دوره ۱۹۰۸-۱۹۱۴، فرانتس یوزف در مواجهه با هشدارهای رئیس ستاد کل، فرانتس گراف (کنت) کنراد فون هوتزندورف، که بارها از جنگ پیشگیرانه علیه صربستان یا ایتالیا حمایت میکرد، به سیاست صلح خود پایبند ماند. با این حال، بدون اینکه به طور کامل عواقب آن را در نظر گرفته باشد، در ژوئیه ۱۹۱۴ به خود اجازه داد که توسط لئوپولد گراف (کنت) فون برشتولد، وزیر امور خارجه، متقاعد شود که اولتیماتوم سرسختانهای را به صربستان صادر کند که منجر به جنگ جهانی اول شد.
تصویر:قومیت های امپراتوری هابسبورگ

میراث فرانتس ژوزف:
اگرچه فرانتس ژوزف برای سربازی تربیت شده بود و تمام عمرش یونیفرم میپوشید، اما او نه یک استراتژیست بود و نه یک سیاستمدار.
او این کمبود را با مطالعه دقیق اسناد، حافظهای فوقالعاده قوی و قضاوت زیرکانه در مورد شخصیت افراد جبران میکرد. او که همواره از گزارشهای فرستادگان خود به خوبی آگاه و مطلع بود، برای کارمندان دولت خود الگویی بینظیر از دقت، فداکاری در انجام وظیفه و عدالت بود.
در زمان او، اتریش-مجارستان به داشتن یک دولت مدنی که به اندازه هر دولت دیگری در اروپا کارآمد بود، شهرت داشت. او که کنترل سیاست خارجی و تمام امور مربوط به ارتش را برای خود محفوظ میداشت، بارها اظهار داشت که این سیاست خارجی متعلق به خودش است و هرگونه انتقادی از آن در واقع متوجه خودش است.
در حالی که به وزرایش وفادار بود، از اعطای هرگونه نفوذی فراتر از محدودهی وظایفشان به آنها خودداری میکرد؛ پس از برکناری، دیگر با وزیری در امور رسمی مشورت نمیشد. این نگرش، که بسیاری آن را هم ناسپاسانه و هم بیرحمانه میدانستند، تا حدی از دقت و نکتهسنجیای ناشی میشد که نفوذ به آن دشوار بود و او را در دوستی واقعی ناتوان میکرد. در دهههای اولیهی سلطنتش، رفتار درست اما غیرقابل دسترس او باعث شد فرانتس یوزف مورد احترام باشد اما واقعاً محبوب نباشد.
با این حال، در اواخر عمرش، او به مردی مورد احترام جهانی تبدیل شد، شخصیتی که با وجود همه نقصها و کاستیهایش، ساختار پوسیده این دولت چندملیتی را سرپا نگه میداشت.
اگرچه فرانتس ژوزف در ارتباطات شخصی، مردی با جذابیت مقاومتناپذیر بود، اما به عنوان رئیس خانوادهاش بسیار مورد هراس بود. نگرش او نسبت به خانوادهاش در درجه اول توسط ملاحظات سلسلهای تعیین میشد. ازدواج خودش یک ازدواج عاشقانه بود و او حتی پس از اینکه ازدواجش به دلیل رفتارهای عجیب و غریب همسرش از هم پاشید، به او وفادار ماند.
تصویر: جسد فرانتس ژوزف

منابع :
نظر شما در مورد این مطلب چیه؟