وینسون ونگوک ، نامی است که با نقاشیهای آتشین، زندگی پرتلاطم و ذهن آشفتهاش شناخته میشود. دورهای که او در آن میزیست، عصری سرشار از تغییرات بزرگ هنری بود؛ اما برای نقاش جوان ما بیشتر معرّف تنهایی شدید، فقر طاقتفرسا و نبرد بیامان با بیماری های روانی بود. در جهان امروز، بسیاری، او را با تابلوی « شب پرستاره » یا ماجرای بریدن گوشش به یاد می اورند.
خلاصهای دربارهٔ دوران هنری ونگوک
وینسون ونگوک (۱۸۵۳-۱۸۹۰) در میانهٔ قرن نوزدهم و در اوج تحولات صنعتی و هنری اروپا چشم به جهان گشود؛ دورهای که جنبشهای هنری نوظهوری مانند امپرسیونیسم، سنتهای آکادمیک را ماهرانه، به چالش میکشیدند.
اما وینسون ونگوگ، برخلاف بسیاری از همعصرانش، تا پیش از دههٔ آخر عمرش، عملاً ناشناخته و تهیدست بود. او در حالی با قلمش هنرمندانه نقشآفرینی میکرد، که از سوی منتقدان، نادیده گرفته میشد، از خانواده حمایت عاطفی چندانی دریافت نمیکرد و از نظر مالی کاملاً وابسته به برادر دلسوزش، تئو، بود. برادری که چند برابر تمام کمکی که به برادر خودش کرده بود را پس از مرگ وی ، از هنر ماندگار او دریافت کرد. آثاری که به ارزش های میلیون دلاری رسیده بودند.
در این دوران، «ماندیت» یا رسالت هنرمند برای خلق، در او به شکل یک اجبار درونی و عذابآور ظهور کرده بود. طوری که وی امروزه نقاشی محسوب میشود که بالای 1000 اثر دارد.
در جامعهٔ هنری آن روزهای اروپا، ساختار به این شکل بود که هنرمندان برای پذیرفته شدن، میبایست از مسیر آکادمیهای رسمی هنر، نمایشگاههای سالانه (سالون) و حمایت سفارشدهندگان ثروتمند عبور میکردند. ونگوک اما، تقریباً خودآموخته بود، سبک تند و بیانگرای خودش را داشت و تمایلی به سازش با سلیقهٔ رایج نداشت. این موضوع در معروف ترین نقاشی اون شب پرستاره نیز مشخص است. موضوعی که باعث شده بود در دنیای آن روزه اروپا ونگوک جوان ترد و منزوی شود.
تاریخ هنر آکنده از هنرمندانی است که پس از مرگ کشف شدند، اما شخص وینسون ونگوک افراطیترین نمونهی آن است. عمق فقر و انزوای او، و در مقابل، شهرت و ارزش نجومی آثارش پس از مرگ وی، تضادی چنان شدید ایجاد کرده بود که زندگی او به یکی از تراژیکترین داستانهای تاریخ هنر تبدیل شد. فیلم ها ، رمان ها و اثار زیادی مربوط به زندگی او یا با الهام از زندگی وی درست شدند. زندگی هنر مندی که چنان در خلاقیت و پیش روی در چیزی که به آن باور داشت افراطی عمل کرد که خود ، زندگی را از دست داد اما پس از مرگش به یک ستاره درخشان در دنیای هنر بدل شد.
تنهایی و جستجوهای بیثمر
وینسون ونگوک در جوانی به عنوان دلال هنری، معلم و واعظ مذهبی در میان معدنچیان فقیر کار میکرد، اما در همهٔ این زمینهها احساس شکست و بیکفایتی داشت. این دوره از سرگردانی، عمیقاً روح حساس او را آشفته میساخت. او فکر میکرد برای هیچکدام از این کارها مناسب نیست و تنها طراحی و نقاشی بود که روح اورا کمی آرام میکرد.
تنها رابطهٔ پایدار و حیاتی زندگی او، نامهنگاریهای عمیق و مفصل با برادرش تئو بود. این نامهها که امروز گنجینهای ادبی و روانشناختی به شمار میروند، دریچهای به ذهن پریشان و هوشیار او هستند. این گنجینه ادبی و نامه ها بعدها به شکل کتاب درامدند و امروزه عده زیادی آنهارا مطالعه میکنند و حتی در مطالعات روانشناسی امروزی نیز مورد استفاده و آموزش قرار میگرد.
حرکت او به سمت نقاشی، نوعی فرار نجاتبخش و همزمان مسیری به سوی رنج بیشتر بود. او با شوری دیوانهوار طراحی و نقاشی میکرد، بیآنکه درآمدی از آن کسب کند. به طوری که گاهی در سالهایی از عمر خود ، ونگوک بیشتر از 80 اثر تولید میکرد که عددی خارقالعاده است
فقر مطلق و وابستگی مالی
تمام دوران حرفهای کوتاه دهسالهٔ نقاشی ونگوک، در سایهٔ فقر مطلق سپری شد. او پول رنگ و بوم را نیز غالباً از برادرش تئو دریافت میکرد.
غذا خوردن منظم برایش لوکس بود. سلامت جسمانیاش به علت زندگی در فقر، کار سخت و تغذیهٔ نامناسب به شدت تحلیل میرفت.
این فشار اقتصادی مداوم، همراه با طرد شدن از سوی بازار هنر و صدالبته جامعه، بر تشدید بیماری روانی او تأثیری مستقیم و ویرانگر داشت.
طوفان درونی و بیماری روانی
ونگوک از نوعی بیماری روانی رنج میبرد که امروزه احتمالاً به صورت اختلال دوقطبی یا صرع لوب گیجگاهی تشخیص داده میشود. او دورههای افسردگی فلجکننده و پس از آن، دورههای شیدایی پر از انرژی و خلاقیت فوقالعاده را تجربه میکرد. البته بعضی این بیماری را نوعی اسکیزوفرنی میدانند.
حادثهٔ بریدن گوش خود در خلال یک بحران روانی در آرل، نقطهٔ اوج آشکارسازی این رنج درونی به جهان بیرون بود.
پس از آن ونگوک ، بخش زیادی از باقی عمرش را در آسایشگاه روانی سپری کرد. برخی از مشهورترین آثارش، از جمله «شب پرستاره» با امواج آسمان چرخان، در همین آسایشگاه و در میان بحرانهای عمیقش خلق شدند. هنر برای او نه تنها تراپی بلکه همزمان عذاب موجودیت هم بود.
مرگ زودهنگام و تولد یک اسطوره
وینسون ونگوک در ۳۷ سالگی و پس از خلق حدود ۲۱۰۰ اثر هنری (شامل ۸۶۰ نقاشی رنگ روغن)، با شلیک به شکم خود جان باخت.
اخرین جمله ونگوک بسیار معروف شد:
“غم همچنان باقیست”
اما مرگ او آغاز یک تحول شگفت بود. تلاشهای خستگیناپذیر تئو و همسرش برای معرفی آثار او، به تدریج باعث شد نگاه منتقدان تغییر کند. آثار او معروف شوند و مردم به سبک خاص طراحی وی به چشم دیگری نگاه کنند. حالا ونگوک پس از مرگش به یکی از بزرگ ترین نقاشان جهان و نقاشی بسیار تاثیر گزار تبدیل شده بود. نقاشی که در طول زنده بودنش تنها یک تابلو از خود را فروخته بود ، حالا پس از مرگش ، ثروتی هنگفت را برای دارندگان هنرش فراهم کرد.
در دهههای پس از مرگش، بیانگری هیجانی، رنگهای درخشان و ضربهقلمهای پرانرژی او، الهامبخش نسلهای جدید هنرمندان از اکسپرسیونیستها به بعد شدند. او که در زندگی تنها یک تابلو فروخته بود، پس از مرگش به یکی از گرانقیمتترین و محبوبترین هنرمندان جهان تبدیل شد. حالا دنیا اثار این نقاش هلندی را از اوج های هنر در طراحی میدید و اثاری خلاقانه و دارای سبک خاص و بی نظیر قلمداد میکرد.

منابع :
نظر شما در مورد این مطلب چیه؟