امپراتوری ادویه و شمشیر: ظهور، شیوهها و سقوط استعمار پرتغال
تاریخ استعمار پرتغال، روایت تحول یک کشور کوچک و حاشیهنشین اروپایی به اولین ابرقدرت فرااقیانوسی جهان است. امپراتوری پرتغال (Império Português) نهتنها اولین امپراتوری جهانی در تاریخ بشر به شمار میرود، بلکه با عمری نزدیک به شش قرن (از ۱۴۱۵ تا ۱۹۹۹)، طولانیترین امپراتوری استعماری اروپا محسوب میشود.
آنچه برای یک سرزمین با جمعیت کمتر از یک میلیون نفر و اقتصادی مبتنی بر کشاورزی شگفتآور به نظر میرسد، ریشه در شرایط ژئوپلیتیکی، انگیزههای چندگانه و رویدادهای محوری دارد. در این نوشتار، قصد داریم بیطرفانه و مستند به واکاوی تاریخ استعمار پرتغال بپردازیم و نشان دهیم که چگونه این کشور توانست گسترهای از آمریکای جنوبی تا آسیای جنوب شرقی را تحت سیطره خود درآورد.

سرزمینی در حاشیه: پرتغال پیش از عصر اکتشافات
برای درک عمیق تاریخ استعمار پرتغال، ناگزیر باید به پیشینه این سرزمین در سدههای میانه بازگردیم. ریشههای شکلگیری این کشور، در دل جنگهای هفتصدسالهی بازپسگیری (Reconquista) نهفته است؛ نبردی که طی آن مسیحیان شبهجزیره ایبری را تدریجاً از دست مسلمانان خارج کردند. امپراتوری پرتغال هنوز در آن دوران متولد نشده بود، اما هویت جنگطلبانه و مذهبیای که بعدها موتور محرک استعمار شد، در همین دوره شکل گرفت.
پرتغال در اوایل قرن پانزدهم، کشوری فقیر از نظر منابع طبیعی و محصور در غرب اروپا بود؛ اما همین فقر نسبی و دسترسی به اقیانوس اطلس، پادشاهی متمرکز پرتغال را به سوی جستجوی ثروت در فراسوی دریاها سوق داد. به عبارت دقیقتر، موقعیت حاشیهای این سرزمین، نقطهی آغازین تاریخ استعمار پرتغال و جرقهی اصلی عصر اکتشافات جغرافیایی محسوب میشود.
انگیزههای سهگانه: طلا، ایمان و افتخار
بیگمان، بررسی تاریخ استعمار پرتغال بدون شناخت انگیزههای سهگانهی محرک آن (خدا، طلا و افتخار) ناقص خواهد بود. این سه مؤلفه همچون سه زنجیر بههمتنیده، سیاستهای توسعهطلبانهی این کشور را هدایت میکردند.
نخست، انگیزهی اقتصادی (طلا) بود؛ پرتغالیها به دنبال مسیری دریایی برای دستیابی به طلای غرب آفریقا و ادویههای گرانبهای شرق بودند، تا بدینوسیله انحصار تجاری ونیزیها و عثمانیها را بشکنند. سئوتا به دلیل موقعیتش به عنوان مرکز تبادل کالاهای فراصحرایی، اولین هدف ملموس این اشتیاق اقتصادی در تاریخ استعمار پرتغال شد.
دوم، انگیزهی مذهبی (ایمان) بود که ریشه در سنت دیرینهی جنگ با اسلام داشت. پادشاهی پرتغال همواره آرزوی یافتن متحدان مسیحی در آسیا و ترویج کاتولیسیزم در سرزمینهای جدید را در سر میپروراند. این وظیفهی الهیاتی، بعدها در دوران اوج امپراتوری پرتغال به یکی از ارکان اصلی مشروعیتبخش به استعمار تبدیل شد.
سوم، انگیزهی سیاسی و شخصی (افتخار) بود؛ اشراف و شوالیههای پرتغالی برای کسب لقب، غنیمت و برتری بر رقیب سنتی خود یعنی پادشاهی کاستیل (اسپانیا)، به سفینهها ملحق میشدند. بنابراین، تاریخ استعمار پرتغال فقط یک ماجرای اقتصادی نبود، بلکه تلفیقی پیچیده از جاهطلبی دنیوی، غیرت دینی و رقابت ژئوپلیتیکی بود که مسیر امپراتوری پرتغال را برای همیشه تغییر داد.

نقطهی شروع: فتح سئوتا (Ceuta) و تولد یک امپراتوری (۱۴۱۵)
اگر بخواهیم دقیقاً مشخص کنیم که تاریخ استعمار پرتغال از چه نقطهای آغاز شد، پاسخ قطعی ۲۱ اوت ۱۴۱۵ (۲۹ مرداد ۷۹۴ خورشیدی) خواهد بود؛ روزی که ناوگان عظیم پرتغالی به فرماندهی شاه ژواو یکم، شهر بندری سئوتا را در شمال آفریقا به تصرف خود درآورد. این رویداد نه فقط یک عملیات نظامی، بلکه نخستین حلقهی زنجیرهی طولانی استعمارگری این کشور بود.
فتح سئوتا با حضور نزدیک به 20 هزار الی 50 هزار سرباز انجام شد (بسته به اینکه از چه منبعی بپرسید، منطقی ترین عدد از نظر نویسنده 30 هزار نفر هست.) و از نظر نمادین، ادامهی طبیعی جنگهای بازپسگیری در خاک غیراروپایی تلقی میگردید.
اهمیت این نقطهی عطف در تاریخ استعمار پرتغال فراتر از یک پیروزی نظامی ساده است. سئوتا به عنوان یک سرپل (bridgehead) استراتژیک، به پرتغالیها امکان میداد تا به عمق قارهی آفریقا نفوذ کنند و اطلاعات ارزشمندی دربارهی راههای تجاری کسب نمایند. هرچند که نگهداری از این مستعمره جدید بعدها به یک هزینهی سنگین مالی برای خزانه تبدیل شد، اما اهمیت تاریخی آن در این است که روحیهی اکتشاف و جسارت را در ناخدایان و شاهزادگان پرتغالی نهادینه کرد.
در واقع، تولد امپراتوری پرتغال به عنوان اولین امپراتوری فرااقیانوسی جهان، دقیقاً از همین نقطه رقم خورد. تنها چند سال پس از این فتح، در ۱۴۱۹، ملوانان پرتغالی اکتشاف سواحل غربی آفریقا را آغاز کردند و مسیری را هموار ساختند که نهایتاً در سال ۱۴۹۸ توسط واسکو دو گاما به کشف راه دریایی به هند منجر شد.
بهطور خلاصه، فتح سئوتا جرقهای بود که پتانسیلهای نهفتهی این سرزمین کوچک را شکوفا کرد و سرآغازی شد برای یکی از تأثیرگذارترین دورههای تاریخ استعمار پرتغال که الگوی استعمار نوین اروپاییان در عصر مدرن را پایهریزی نمود. امپراتوری پرتغال با همان انگیزههای سهگانه، راه خود را به سوی هند، برزیل، خلیج فارس و جزایر اندونزی گشود و برای قرنها بر پهنهی دریاها حکمرانی کرد.

گامبهگام تا هند: استراتژی پایگاههای ساحلی
استراتژی امپراتوری پرتغال برای تسلط بر تجارت اقیانوس هند، مبتنی بر ایجاد یک شبکه از پایگاههای ساحلی مستحکم بود، نه تصرف سرزمینهای وسیع. پرتغالیها با جمعیت محدود، به جای لشکرکشیهای زمینی پرهزینه، بر نقاط کلیدی بندری مسلط شدند تا بر مسیرهای کشتیرانی و تجارت اشراف کامل داشته باشند. این استراتژی که بهوضوح در تاریخ استعمار پرتغال دیده میشود، شامل تصرف شهرهایی مانند گوا در هند (که در سال ۱۵۱۰ به تصرف درآمد و به پایتخت امپراتوری پرتغال در شرق تبدیل شد)، ملاکا در جنوب شرقی آسیا و هرمز در خلیج فارس بود.
پایههای این امپراتوری، حدود هفت سال پس از سفر واسکو دو گاما، با تأسیس «هند پرتغالی» (Estado da Índia) در سال ۱۵۰۵ ریخته شد. این عنوان به مجموعهای از پایگاهها، دژهای نظامی و بنادر دریایی در امتداد سواحل اقیانوس هند گفته میشد که شبکهای قدرتمند برای کنترل تجارت ایجاد کرد. به این ترتیب، تاریخ استعمار پرتغال در شرق، نه با اشغال سرزمین، که با ایجاد زنجیرهای از نقاط راهبردی برای تسلط بر دریاها شکل گرفت.
از مادیرا و آزور (1420) تا عبور از دماغه امید نیک (1488)
پیش از ورود به اقیانوس هند، پرتغالیها گامهای نخستین خود را در اقیانوس اطلس برداشتند. تصرف و سکونت در مجمعالجزایر مادیرا (حدود ۱۴۲۰) و آزور (حدود ۱۴۲۷)، اولین گامهای عملی تاریخ استعمار پرتغال در خارج از قاره اروپا بود. این جزایر نه تنها به عنوان پایگاههای تدارکاتی برای سفرهای اکتشافی بعدی عمل کردند، بلکه به مراکز مهمی برای کشت نیشکر و بعدها، نقطهای کلیدی در تجارت برده تبدیل شدند.
اما نقطهعطفی که مسیر تاریخ استعمار پرتغال را برای همیشه تغییر داد، در سال ۱۴۸۸ رقم خورد. در این سال، بارتولومئو دیاس (Bartolomeu Dias)، دریانورد پرتغالی، موفق شد از جنوبیترین نقطه قاره آفریقا عبور کند. او این نقطه را به دلیل طوفانهای سهمگین، «دماغه طوفانها» نامید، اما پادشاه پرتغال با خوشبینی فراوان، نام آن را به «دماغه امید نیک» (Cape of Good Hope) تغییر داد.
این کشف، راه دریایی به اقیانوس هند را گشود و ثابت کرد که میتوان از راه دریا به هند دست یافت و بدینترتیب، مهمترین مانع جغرافیایی بر سر راه امپراتوری پرتغال برای رسیدن به ثروتهای شرق از میان برداشته شد.

واسکو دوگاما و رسیدن به کالیکوت هند (1498)
با هموار شدن مسیر، شاه مانوئل یکم پرتغال، واسکو دو گاما (Vasco da Gama) را برای تکمیل این مأموریت تاریخی برگزید. دو گاما در سال ۱۴۹۷ از لیسبون حرکت کرد و با دور زدن دماغه امید نیک و عبور از اقیانوس هند، سرانجام در ۲۰ مه ۱۴۹۸ به بندر کالیکوت (کوژیکود فعلی) در ساحل مالابار هند رسید. این رویداد، یکی از بزرگترین نقاط عطف تاریخ استعمار پرتغال بود؛ چرا که برای اولین بار، اروپا و آسیا از طریق یک مسیر دریایی مستقیم به هم متصل میشدند.
ورود دو گاما به کالیکوت، با استقبال اولیه حاکم محلی همراه بود، اما اختلافات بر سر کالاهای تجاری و سوءظن بازرگانان مسلمان محلی به رقیب جدید، به سرعت فضا را متشنج کرد. با این حال، دو گاما موفق شد محمولهای از ادویهجات (به ویژه فلفل و دارچین) را به پرتغال بازگرداند که ارزش آن چندین برابر هزینهی سفر بود. این موفقیت اقتصادی، ثابت کرد که تاریخ استعمار پرتغال در آستانهی ورود به سودآورترین دورهی خود قرار دارد و انگیزهای مضاعف برای گسترش امپراتوری پرتغال در شرق ایجاد کرد.
قرارداد توردسییاس (۱۴۹۴): خطی برای تقسیم جهان
دستاوردهای بزرگ اکتشافی، به ویژه سفر کریستف کلمب در سال ۱۴۹۲ که به نام اسپانیا به قاره آمریکا رسید، تنش بین دو قدرت بزرگ ایبریایی، پرتغال و اسپانیا، را به اوج رساند. برای حل این مناقشه، پاپ الکساندر ششم میانجیگری کرد و در نهایت، در ۷ ژوئن ۱۴۹۴، پیمان توردسییاس (Treaty of Tordesillas) در شهر توردسییاس اسپانیا به امضا رسید. اسپانیا در ۲ ژوئیه و پرتغال در ۵ سپتامبر همان سال آن را تصویب کردند.
این پیمان، که یکی از مهمترین اسناد حقوقی در تاریخ استعمار پرتغال و رقیبش محسوب میشود، یک خط فرضی را در ۳۷۰ لیگ (واحدی حدوداً ۶ کیلومتری) باختر جزایر کیپ ورد تعیین کرد. بر اساس این قرارداد، تمام سرزمینهای تازهکشفشده در غرب این خط به اسپانیا و تمام سرزمینهای شرق آن به پرتغال تعلق میگرفت.
این توافق جسورانه که جهان را بین دو کشور تقسیم میکرد، به پرتغال حق قانونی برای استعمار برزیل (که در شرق خط قرار میگرفت) و همچنین مسیر دریایی به دور آفریقا و تا شرق دور را اعطا نمود. پیمان توردسییاس، چارچوب سیاسی و حقوقی امپراتوری پرتغال را برای قرنها تثبیت کرد.

اوج طلایی: شبکهی تجارت و خشونت سازمانیافته (قرن ۱۶)
قرن شانزدهم، دوران اوج قدرت و ثروت امپراتوری پرتغال بود. آنها با استفاده از شبکهی پایگاههای ساحلی خود، انحصار تجارت ادویه (به ویژه فلفل، میخک و جوز هندی) را در اروپا به دست گرفتند. این انحصار، امپراتوری پرتغال را به یکی از ثروتمندترین کشورهای جهان تبدیل کرد. با این حال، این ثروت بر پایهی یک سیستم خشونتآمیز و سازمانیافته بنا شده بود که به خوبی ماهیت تاریخ استعمار پرتغال را در این دوره نشان میدهد.
پرتغالیها برای حفظ انحصار خود، از نیروی دریایی قدرتمند خود برای غارت کشتیهای رقیب، بمباران بنادر نافرمان و ایجاد رعب و وحشت استفاده میکردند. دریاسالارانی چون آلفونسو دو آلبوکرک (Afonso de Albuquerque) با ایجاد پایگاههای نظامی در نقاط کلیدی مانند گوا و ملاکا، بر اقیانوس هند مسلط شدند. تسلط بر هرمز نیز به آنها امکان کنترل بر تجارت خلیج فارس را داد. در کنار تجارت ادویه، امپراتوری پرتغال به یکی از بازیگران اصلی تجارت برده در اقیانوس اطلس تبدیل شد و شبکهای از خشونت و بهرهکشی سازمانیافته را پایهگذاری کرد که الگویی برای استعمارگران بعدی شد.
رسیدن به ژاپن (1543)
پس از تسلط بر مسیرهای اصلی تجارت در آسیا، امپراتوری پرتغال به نقاط دورتری نیز راه یافت. در سال ۱۵۴۳، یک کشتی تجاری پرتغالی که مسیر خود را به سمت چین گم کرده بود، به طور تصادفی به کرانههای ژاپن رسید. این رویداد، نخستین تماس رسمی اروپا با ژاپن و سرآغاز «دوره تجاری نانبان» (Nanban trade) به معنای «تجارت بربرهای جنوبی» بود.
ژاپنیها که به دلیل ممنوعیت تجارت با چین، تشنه کالاهای چینی مانند ابریشم و ظروف سفالی بودند، از پرتغالیها به عنوان واسطهای برای تهیه این کالاها استقبال کردند. به این موضوع قبلا خیلی کوتاه در مقاله مربوط به دوره سنگوکوی ژاپن پرداخته ایم اما اینجا بیشتر از آن مینویسیم و قطعا مقاله ای در اینده نیز راجع به این موضوع در ژاپن خواهیم نوشت.
این تماس، نقطهی عطف دیگری در تاریخ استعمار پرتغال رقم زد. پرتغالیها نه تنها کالاهای چینی را به ژاپن میآوردند، بلکه سلاح گرم (تفنگهای چماقدار) را نیز برای اولین بار به این کشور معرفی کردند که تأثیر عمیقی بر جنگهای داخلی ژاپن یا همان عصر سنگوکو گذاشت. همچنین، مبلغان مسیحی به دنبال بازرگانان وارد ژاپن شدند و به ترویج آیین کاتولیک پرداختند. با این حال، این رابطه خالی از خشونت نبود و پرتغالیها به تجارت بردههای ژاپنی نیز دست زدند.

رابطه با دیگر قدرت های دنیا
امپراتوری پرتغال در قرن شانزدهم، قدرت برتر دریایی جهان بود، اما این به معنای فقدان رقابت نبود. آنها به ناچار با دیگر قدرتهای منطقهای و جهانی درگیر شدند که بخش مهمی از تاریخ استعمار پرتغال را تشکیل میدهد. درگیری هایی با اسپانیا ، انگلستان ، هلند ، اتریش ، عثمانی و فرانسه.
امپراتوری پرتغال و ایران
رابطه امپراتوری پرتغال با ایران عمدتاً بر سر تسلط بر خلیج فارس و تجارت سودآور آن بود. پرتغالیها در سال ۱۵۰۷، جزیره هرمز را که یکی از مهمترین مراکز تجاری جهان بود، توسط آلبوکرک تحت انقیاد خود در آورد و بعد ها و پس از بازگشت آلبوکرک در 1515 کنترل کامل آن را به دست گرفت. آنها با شاه اسماعیل اول صفوی به توافقاتی دست یافتند و برای مدتی، به صورت مشترک از هرمز بهرهبرداری کردند. با این حال، این همکاری پایدار نبود و تنشها بر سر کنترل تجارت و ادعاهای ارضی (مانند بحرین) ادامه یافت.
اوج این رقابت در زمان شاه عباس رخ داد. شاه عباس که مصمم به بیرون راندن پرتغالیها از خلیج فارس بود، با کمک نیروی دریایی بریتانیا، در سال ۱۶۲۲ پس از یک محاصرهی ده هفتهای، جزیره هرمز را بازپس گرفت. این شکست، ضربهی سنگینی به امپراتوری پرتغال وارد کرد و نشان داد که دوران انحصار آنها در اقیانوس هند رو به پایان است. بازپسگیری هرمز، یکی از مهمترین رویدادهای تاریخ استعمار پرتغال در منطقه و نقطهی عطفی در روابط ایران و پرتغال محسوب میشود.
شیوهی استعماری پرتغال: تفاوت در نژادپرستی و مستیزهسازی
نظام استعماری پرتغال در مقایسه با دیگر امپراتوریهای اروپایی، رویکردی متمایز در قبال نژاد و اختلاط نژادی داشت. در مستعمرات بریتانیا و هلند، معمولاً سیستمهای نژادی دوقطبی (سفید در برابر سیاه) حاکم بود، اما در امپراتوری پرتغال، اختلاط نژادی (مستیزهسازی) در مقیاسی بسیار گستردهتر رخ داد و سلسلهمراتبی از گروههای نژادی میانهستهای (مانند «پاردو» و «مولاتو») پدید آورد.
با این حال، این بدان معنا نیست که تاریخ استعمار پرتغال عاری از نژادپرستی بوده است. در قرن هفدهم، قوانین «پاکی خون» (Estatutos de Pureza de Sangue) در امپراتوری پرتغال بهصراحت اعلام میکرد که «هیچکس از نژاد یهود، مور یا مولاتو» صلاحیت دریافت برخی افتخارات و امتیازات سلطنتی را ندارد. در آنگولای استعماری نیز، آمیزش با جمعیت محلی و «حفظ سفیدی» توسط دولتهای پرتغالی بهعنوان دو امر متقابلانحصاری تلقی میشد و رنگ پوست صرفاً مسئلهای فیزیکی نبود، بلکه تا حد زیادی مسئلهای فرهنگی به شمار میرفت.
پدیدهی مستیزهسازی در تاریخ استعمار پرتغال کارکردی دوگانه داشت. از یک سو، گروههای «مستیسه» (مستیزو) به عنوان طبقۀ اجتماعی و حرفهای مشخص، در سلسلهمراتب اداری مستعمرات جای گرفتند و نقش واسط را ایفا میکردند. از سوی دیگر، همین گروهها میتوانستند بالقوه احساسات ضداستعماری و ملیگرایانه را پرورش دهند. بهبیاندقیقتر، امپراتوری پرتغال با وجود اختلاط نژادی گسترده، هرگز از یک نظام سلسلهمراتبی نژادی فراتر نرفت و مستیزهسازی بیشتر راهبردی برای جبران کمبود جمعیتی و حفظ کنترل بر جمعیتهای محلی بود تا نشانهای بر برابری نژادی.
البته باید دقت داشت که این موضوع تا حد زیادی به کمبود جمعیت و خصوصا فقدان زنان اروپایی در مستعمرات مربوط می شد نه لزوما سیاستی آگاهانه.

زوال تدریجی: از رقابت با هلند و بریتانیا تا وابستگی به اسپانیا
امپراتوری پرتغال با جمعیتی کوچک، هرگز نتوانست از شبکهی گسترده و پراکندهی پایگاههای تجاری خود بهطور مؤثر دفاع کند. اوج قدرت امپراتوری پرتغال در قرن شانزدهم بود، اما بیتوجهی پادشاهان هابسبورگ (دوران اتحاد پرتغال و اسپانیا از ۱۵۸۰ تا ۱۶۴۰) و رقابت با امپراتوریهای نوظهوری مانند بریتانیا، فرانسه و هلند، سرآغاز زوالی تدریجی و طولانی شد.
در قرن هفدهم، هلندیها و بریتانیاییها با شرکتهای هند شرقی قدرتمند خود، به رقابت با پرتغالیها در دریاها پرداختند و انحصار تجارت پرتغال در اقیانوس هند را شکستند. تصرف ملاکا توسط هلندیها در سال ۱۶۴۱، ضربهای کوبنده به «هند پرتغالی» وارد کرد. در همین دوره، قدرتهای محلی مانند اعراب عمان و ماراتاهای هند نیز به قلمروهای پرتغال در خلیج فارس و شبهقاره حمله کردند.
عامل دیگر زوال امپراتوری پرتغال، وابستگی فزاینده به بریتانیا بود. پیمان متیو (Methuen Treaty) در سال ۱۷۰۳، عملاً پرتغال را به یک «مستعمرهی تجاری» بریتانیا تبدیل کرد. پس از قرن هجدهم، امپراتوری پرتغال تمرکز خود را عمدتاً بر برزیل و مستعمرات آفریقایی معطوف کرد و نقش پیشین خود را در آسیا از دست داد. بهطورخلاصه، تاریخ استعمار پرتغال در این دوره، روایت از دستدادن تدریجی انحصارها، تسلیمشدن در برابر رقبای قدرتمندتر و تنزل از جایگاه یک ابرقدرت جهانی به یک قدرت درجهدوم اروپایی است.
دوران افول: از زلزلهی لیسبون تا استقلال برزیل (۱۷۵۵ – ۱۸۲۲)
در اول نوامبر ۱۷۵۵، زمینلرزهای مهیب به بزرگی ۷٫۷ تا ۹ ریشتر، شهر لیسبون، پایتخت امپراتوری پرتغال، را در هم کوبید. این فاجعه که با سونامی و آتشسوزی همراه بود، بین ۳۰ تا ۴۰ هزار کشته برجای گذاشت و افزون بر ویرانی فیزیکی، تنشهای سیاسی را تشدید کرد و آرزوهای استعماری پرتغال در قرن هجدهم را بهشدت مختل ساخت. زلزلهی لیسبون از نظر نمادین، پایان عصر شکوه تاریخ استعمار پرتغال را رقم زد و این امپراتوری را تا حد یک «پانوشت» در تاریخ تنزل داد.
اما بزرگترین ضربه به امپراتوری پرتغال در سال ۱۸۲۲ وارد شد. در سال ۱۸۰۷، با حملهی ناپلئون به پرتغال، دربار سلطنتی به برزیل گریخت و ژواو ششم، پایتخت امپراتوری را به ریودوژانیرو منتقل کرد. گشایش بنادر برزیل به روی کشتیهای کشورهای دوست، انحصار تجاری پرتغال را پایان داد و آغازگر فروپاشی امپراتوری لوسو-برزیلی بود. هنگامی که دربار در سال ۱۸۲۱ به لیسبون بازگشت، پدرو، ولیعهد پرتغال، در برزیل ماند و در ۷ سپتامبر ۱۸۲۲، استقلال برزیل را اعلام کرد. این استقلال که توسط وارث تخت پادشاهی پرتغال رهبری شد، رویدادی منحصربهفرد در تاریخ استعمار پرتغال و قارهی آمریکا بود.
پیامدهای اقتصادی استقلال برزیل برای پرتغال فاجعهبار بود. صادرات مجدد محصولات برزیلی که در آغاز قرن تقریباً دو سوم کل صادرات پرتغال را تشکیل میداد، تا پایان دههی ۱۸۲۰ حدود ۹۰ درصد کاهش یافت. (این عدد تایید شده نیست در تمام منابع اما همه قبول دارند بسیار زیاد بوده.) این امر، منبع اصلی انباشت سرمایه را برای بورژوازی تجاری و دولت از بین برد.
پس از استقلال برزیل، امپراتوری پرتغال به مجموعهای از قلمروهای پراکنده در سراسر جهان (گوا، ماکائو، تیمور و چندین پست تجاری در آفریقا) تقلیل یافت. تاریخ استعمار پرتغال از این نقطه به بعد، دیگر روایت یک امپراتوری جهانی نبود، بلکه داستان بقای یک امپراتوری کوچک و حاشیهای بود. این جزایر و قلمرو های پراکنده و کوچک نیز به تدریج و در طول زمان یا به کشور دیگری پیوستند و یا خود مستقل شدند ، مانند کشور تیمور.
میراث تلخ و شیرین: پرتغال مدرن و بازتاب استعمار
میراث تاریخ استعمار پرتغال در پرتغال مدرن، میراثی پیچیده، دوگانه و بهشدت مورد مناقشه است. از یک سو، خاطرهی تاریخی امپراتوری، نقشی مرکزی در هویت ملی پرتغال ایفا میکند و در پرچم، سرود ملی، آموزش تاریخ و بناهای یادبود شهرها تجلی یافته است. روایت رسمی، اغلب بر شکوه دریانوردی و بهاصطلاح «خصلت همزیستآمیز» استعمار پرتغال تأکید دارد و خشونتهای استعماری را کمرنگ جلوه میدهد.
از سوی دیگر، در سالهای اخیر، این خاطرهی رسمی از دو سو به چالش کشیده شده است: از خارج، به دلیل تغییر هنجارهای بینالمللی دربارهی خشونت استعماری، و از داخل، با جنبشهای مردمی که خواستار بهرسمیتشناسی زیانهای ناشی از تاریخ استعمار پرتغال هستند. دولت پرتغال در برابر این خواستهها اغلب رویکردی مقاومتی یا مماطلهآمیز داشته و نوعی «فراموشی سازمانیافته» از خشونت استعماری را شکل داده است.
امروزه، جامعهی مدنی پرتغال از طریق نامههای سرگشاده، پژوهشهای دانشگاهی، تظاهرات و کنشگریهای ضدامپریالیستی، حافظهی تاریخی را به عرصهای برای مناقشه، مذاکره و تغییر تبدیل کرده است. بناهای یادبودی مانند «پادرون دوس دسکوبریمنتوس» (یادبود اکتشافات) در لیسبون، به کانونی برای بحثهای معاصر دربارهی استعمارزدایی و حافظهی جمعی بدل شدهاند. در نهایت، تاریخ استعمار پرتغال در پرتغال مدرن، نه یک روایت واحد و مسلّم، بلکه میدان نبردی میان حافظهی رسمی دولت و حافظهی شورشی جامعهی مدنی است؛ نبردی که هنوز سرنوشت آن در هویت ملی این کشور رقم نخورده است.

لیستی از تمام کشور هایی که زمانی بخشی از امپراتوری پرتغال بودند یا بخشی از آنها در تصرف پرتغال بود:
- آنگولا (1575-1975)
- موزامبیک (1506-1975)
- گینه بیسائو (1879-1974)
- کیپ ورد (دماغه سبز) (1462-1975)
- سائوتومه و پرینسیپ (1486-1975)
- گینه استوایی (جزایر بیوکو و آنوبون) (1474-1778)
- غنا (1482-1642)
- سنگال (قرن 15 – 17)
- موریتانی (1455-1633)
- مراکش (1415-1769 – بخش هایی هنوز دست پرتغال)
- هند (1510-1961)
- ماکائو (چین) (1557-1999)
- تیمور شرقی (1702-1975)
- مالزی (1511-1641)
- ایران (جزیره هرمز) (1515-1622)
- سری لانکا (1518-1658)
- اندونزی (قرن 16-17)
- بحرین (1521-1602)
- عمان (1507-1650)
- ژاپن (شهر ناگاساکی) (1571-1639)
- عراق (1550-1668)
- برزیل (1500-1822)
- باربادوس (1536-1620)
- گینه فرانسه (1809 – 1817)
- ارگوئه (1680-1777)
منابع :
- A History of Portugal and the Portuguese Empire (۲ جلدی) نوشتهی A. R. Disney (انتشارات دانشگاه کمبریج، ۲۰۰۹).
- The Portuguese Seaborne Empire, 1415-1825 نوشتهی C. R. Boxer (انتشارات A. A. Knopf، ۱۹۶۹).
- Legacies of the Portuguese Colonial Empire: Nationalism, Popular Culture and Citizenship به ویرایش Nuno Domingos و Elsa Peralta (انتشارات Bloomsbury Academic، ۲۰۲۵).
- Filhos da Terra: Mestizos Identities at the Margins of Portuguese Imperial Expansion نوشتهی António Manuel Hespanha (انتشارات Brill، ۲۰۲۵).
- پرتغال و برزیل ، انتشارات دانشگاه کمبریج
- امپراتوری پرتغال ، انتشارات دانشگاه کمبریج
- چطور پرتغال وارد مناطق هندی-پارسی شد؟
- سفرنامه : Journal of the First Voyage of Vasco da Gama to India, 1497-1499″



نظر شما در مورد این مطلب چیه؟